<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/" />
<modified>2008-05-15T09:44:45Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.jahantigh.net,2008://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.0D">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, mohammad</copyright>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/#000054" />
<modified>2008-05-15T09:44:45Z</modified>
<issued>2008-05-15T09:42:22Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2008://1.54</id>
<created>2008-05-15T09:42:22Z</created>
<summary type="text/plain">اىن ىک نوشته ى آزماىشى است. 2 اين ىک نوشته ى آزمايشى است. به نام خدا 6 نفر بودىم...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
اىن ىک نوشته ى آزماىشى است.
2
اين ىک نوشته ى آزمايشى است.
به نام خدا 6 نفر بودىم

</content>
</entry>
<entry>
<title>بهنگام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeuoeoeu/index.html#000053" />
<modified>2006-07-28T21:30:24Z</modified>
<issued>2006-07-28T22:26:32Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2006://1.53</id>
<created>2006-07-28T22:26:32Z</created>
<summary type="text/plain">دیروز بر در مغازه یی دیدم پارچه ی مشکی زده اند و نوشته اند: به علت فوت ناگهانی پدرمان مغازه تعطیل است.شما هم حتماً از این دست نوشته ها زیاد دیده اید: درگذشت نابهنگام... فوت ناگهانی...مگر فوت غیر ناگهانی هم...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>اجتماعي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<P>دیروز بر در مغازه یی دیدم پارچه ی مشکی زده اند و نوشته اند: به علت فوت ناگهانی پدرمان مغازه تعطیل است.<BR>شما هم حتماً از این دست نوشته ها زیاد دیده اید: <STRONG>درگذشت نابهنگام</STRONG>... <STRONG>فوت ناگهانی</STRONG>...<BR>مگر فوت غیر ناگهانی هم داریم؟ مگر هنگام در گذشت کی است؟...<BR>حتا <STRONG>پدر</STRONG> من هم که به نظر می رسید هنگام درگذشتش باشد ، ناگهانی مُرد.<BR>هفتاد و اندی از عمرش گذشته بود و سکته کرده بود... اما با این همه زنده بود و زندگی می کرد. هر از گاهی بیماری اش افزون می شد و برای چند روزی راهی بیمارستان می شد. بعد حالش بهتر می شد و دوباره می آمد خانه...<BR>آن زمان هم همین طور بود. رفته بود بیمارستان که برگردد. اما صبح محمد زنگ و زد و از خواب بیدارم کرد. گفت : <STRONG>محمد جان من تازه شنیدم... تسلیت می گم...<BR></STRONG>و من هنوز نشنیده بودم...<BR>حتا پدر من نیز که بسیار بیمار بود و بعید نبود که بمیرد نابهنگام مرد... برای همین تصور بود که وقتی خارج از ساعت ملاقات به دیدارش رفته بودم و پرستاران نمی گذاشتند ببینمش ، اصرار نکردم و به گفتگو با پزشکش اکتفا کردم...<BR><STRONG>هنگام</STRONG> کی است؟<STRONG> نابهنگام</STRONG> کدام است؟ چرا همیشه این تصور با من است که برای من کمی دیرتر است؟ هنوز نوبت من نشده!<BR>آیا اگر به هنگام نزدیک مرگ خودم و اطرافیانم فکر می کردم امروز حسرت کمتری نمی خوردم از این که پدر را وقتی در بیمارستان بستری بود درست ندیدیم... حسرت کمتری نمی خوردم از این که چرا به او نگفتم: بابا من <STRONG>نوزدهم</STRONG> مسافرما! حلالم کنید. منم اونجا واستون خیلی دعا می کنم...<BR>در حالی که نمی دانستم <STRONG>هنگام</STRONG> پدر <STRONG>هجدهم </STRONG>است...</P>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عکس1</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeuoe/index.html#000052" />
<modified>2006-03-03T07:37:52Z</modified>
<issued>2006-03-02T22:02:29Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2006://1.52</id>
<created>2006-03-02T22:02:29Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[ ای رهادر آغوش باد!شاد زیتمام آسمان مال توست...&nbsp;...]]></summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>عكس</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<P align=center><IMG alt="ابر خوشبخت" hspace=0 src="http://www.jahantigh.net/archives/ax-abr.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>ای رها<BR>در آغوش باد!<BR>شاد زی<BR>تمام آسمان مال توست...<BR>&nbsp;</P>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>خواب دیده ام...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeuoeuuoeoeu/index.html#000051" />
<modified>2006-02-16T10:40:08Z</modified>
<issued>2006-02-16T00:58:48Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2006://1.51</id>
<created>2006-02-16T00:58:48Z</created>
<summary type="text/plain">1- نمی دانم چه حکمتی است که اولین نوشته ام بعد از مدت ها، باید حالا باشد. حالا که 3:50 بامداد است و به خاطر صدا زدن های مکرر بابا خواب از سرم پریده است. بعضی وقت ها وقتی صدا...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>روزنگاري</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<P align=right><STRONG>1-</STRONG> نمی دانم چه حکمتی است که اولین نوشته ام بعد از مدت ها، باید حالا باشد. حالا که 3:50 بامداد است و به خاطر صدا زدن های مکرر بابا خواب از سرم پریده است. بعضی وقت ها وقتی صدا می زند و پیشش می روم، می بینم در حالی که به پهلو خوابیده، دستش بدجوری زیر هیکلش جا مانده و نمی تواند آن را&nbsp; تکان بدهد یا بیرون بیاورد...<BR>چه کسی می تواند ادعا کند که چنین روزهایی را نخواهد دید؟ چه خوب که آدم تا وقتی سالم است، آزارش حتی به مورچه هم نرسد که روزگاری حتی توان دفع آزار پشه یی از خویش را هم ندارد...</P>
<P align=right><BR><STRONG>2-</STRONG> پریشب خواب « احسان» را دیدم. احسان آرمان نسب. یکی از دوستانی که توی هواپیمای سی - 130 بود. آرام بود و بسیار باوقارتر از پیش. حتی طرز ایستادنش هم فرق کرده بود. حتی کلمه یی سخن نگفت، اما حرف نزدنش عجیب بود. انگار انبوهی از حرف بود. فقط خیلی با طمأنینه نگاه می کرد و گاهی لبخند ملایمی داشت. با خوشحالی گفتم: اِ...احسان! تو که زنده یی! چیزی نگفت و لبخند زد. بعد <A href="http://ferdows.persianblog.com">فردوس</A> را دیدم توی اتاقی که احسان هم بود. به او گفتم: فلانی! تو که گفتی احسان مُرده!&nbsp; فردوس خندید و لبش را گاز گرفت، یعنی: اشتباه می کردم...<BR></P>
<P align=right><STRONG>3-</STRONG> دو هفته پیش، مجبور شدم ویندوز را (در حقیقت درایو D را ) format کنم. خیلی چیز ها پَرید! از جمله چند حکایت جدید که برای این خانه نوشته بودم و گزیده یی از صدای حاج ذبیح الله ترابی به مناسبت محرم، که باز هم برای این خانه آماده اش کرده بودم. عیبی ندارد بخشی از متنش را می آورم:</P>
<P align=center><BR>به اشک دیده ی ترت / به خون پاک حنجرت<BR>به حنجر بریده و / به قطعه قطعه پیکرت<BR>به جای تازیانه و / تن کبود دخترت<BR>هرچه کنی بکن، مکن / مرا زخود جدا حسین...<BR>منم تو را گدا حسین... / منم تو را گدا حسین...</P>
<P align=right><BR><BR><STRONG>4-</STRONG> التماس دعا<BR></P>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>باز آمدم...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeuoeuuoeoeu/index.html#000050" />
<modified>2006-02-01T08:51:35Z</modified>
<issued>2005-03-16T08:50:28Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2005://1.50</id>
<created>2005-03-16T08:50:28Z</created>
<summary type="text/plain">به نام خدااين ننوشتن طولاني مدت بيشترش به خاطر مشكل نرم افزاري بود...گرچه بهانه ي خوبي شد براي ننوشتن...توي اين مدت اتفاقات زيادي افتاد - براي من و اطرافيانم... كدام را بگويم؟... كدام را مي شود گفت؟...بگذاريد از جشنواره ي...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>روزنگاري</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<P>به نام خدا<BR>اين ننوشتن طولاني مدت بيشترش به خاطر مشكل نرم افزاري بود...گرچه بهانه ي خوبي شد براي ننوشتن...<BR>توي اين مدت اتفاقات زيادي افتاد - براي من و اطرافيانم... كدام را بگويم؟... كدام را مي شود گفت؟...<BR>بگذاريد از جشنواره ي بين المللي كتاب كودك و نوجوان در كرمان بگويم...<BR>حاصلش را در سه جمله مي فشرم. اگر شد دوباره مفصل تر خواهم نوشت.</P>
<P><STRONG>جشنواره ي كتاب كرمان:<BR>كتاب چيز خوبي است!<BR>هتل پارس كرمان 5 تا ستاره دارد و غذاهايش خوشمزه است.<BR>بم...غم...بم...غم...</STRONG></P>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>چاشني1</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeuoeuuoeoeu/index.html#000037" />
<modified>2006-02-01T08:46:34Z</modified>
<issued>2005-01-04T04:57:16Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2005://1.37</id>
<created>2005-01-04T04:57:16Z</created>
<summary type="text/plain">امير رفته... خودش و اسمش باهم يگانه شدن... تو وبلاگش با اسم هجرت مي نوشت... منم يه وقتي اسمم راهي بود... هنوزم خودم، خودمو راهي مي دونم. اما رفتن امير حسين يه تلنگر بود... خدايا! راهم درسته؟ رهرو هستم؟... كاشكي......</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>روزنگاري</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><P><A href="http://www.rasanic.com/hejrat/">امير </A>رفته... خودش و اسمش باهم يگانه شدن... تو <A href="http://www.rasanic.com/hejrat/">وبلاگش</A> با اسم <FONT color=#00cc00>هجرت</FONT> مي نوشت...</P><br />
<P>منم يه وقتي اسمم <FONT color=#00cc00>راهي</FONT> بود... هنوزم خودم، خودمو راهي مي دونم. اما رفتن امير حسين يه تلنگر بود... خدايا! راهم درسته؟ رهرو هستم؟...</P><br />
<P>كاشكي... يه...فكري...واسه...اين...وبلاگ...بكنم...چرا نمي تونم بنويسم؟چرا؟</P><br />
<P>...انباري از باروت سخن باشي و هيچ جرقه يي از هيچ چشمي...دلي...زباني...<BR></P></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نظربازي!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeuoeoeu/index.html#000036" />
<modified>2006-02-01T08:46:34Z</modified>
<issued>2004-12-21T22:10:46Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.36</id>
<created>2004-12-21T22:10:46Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[دوست خوبم و رييس(!) همين وبلاگ،سيد علي حيدري،&nbsp;يك&nbsp;فرم نظرسنجي نوشته است كه بسيار جالب و كاربردش آسان است. به نظرم رسيد اين سوال را مطرح كنم. تا اگر شد، بعد، ان شاءالله، چيزي هم درباره‌ي اين اوركات بنويسم....]]></summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>اجتماعي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[دوست خوبم و رييس(!) همين وبلاگ،سيد علي حيدري،&nbsp;يك<A <br><FONT color=#a52a2a>&nbsp;فرم نظرسنجي </FONT></A>نوشته است كه بسيار جالب و كاربردش آسان است. به نظرم رسيد اين سوال را مطرح كنم. تا اگر شد، بعد، ان شاءالله، چيزي هم درباره‌ي اين اوركات بنويسم. 
<P align=center>
<SCRIPT src="http://3tar.com/poll.js?id=10&amp;extra"></SCRIPT>
</P>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>فيلم كوتاه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeu/index.html#000035" />
<modified>2006-02-01T08:46:34Z</modified>
<issued>2004-12-12T21:10:00Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.35</id>
<created>2004-12-12T21:10:00Z</created>
<summary type="text/plain">اين روزها طرح يك فيلمنامه ي جديد توي ذهنم دور مي زند. داستان يك پيرمرد و يك كودك. به نظر مي‌رسد دچار كليشه هاي مرسوم شده باشم... اما خوب كه دقت مي كنم ، مي بينم نه! قضيه خيلي جدي...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>ادبي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<P align=justify>اين روزها طرح يك فيلمنامه ي جديد توي ذهنم دور مي زند. داستان يك <STRONG>پيرمرد</STRONG> و يك <STRONG>كودك</STRONG>. به نظر مي‌رسد دچار كليشه هاي مرسوم شده باشم... اما خوب كه دقت مي كنم ، مي بينم نه! قضيه خيلي جدي تر از اين حرف هاست. اين سومين فيلمنامه اي است كه مي نويسم و شخصيت هاي اصلي اش پيرمرد و كودك‌اند. اوليش پايان نامه ام بود. دومي را استادم گفت ببرم اصلاح كنم تا برايش تهيه كننده جور كند. هنوز آن را ويرايش نكرده ام كه انديشه ي اين سومي به سراغم آمده. شايد يك دليلش پدر خودم باشد كه پير است و هميشه جلوي چشمم... يا اين همسايه ي پاييني كه پيرمرد است و تنها... </P><BR>
<P align=justify>پيرمرد همسايه مي گويد: محمد جان! ديشب قلبم گرفت. خواستم صدايت كنم بيايي پيشم تا... رويم نشد!... </P><BR>
<P align=justify>پدر مي گويد: محمد يه صفحه بذار! نوار <STRONG>« پيوند مهر»</STRONG> را مي گذارم توي ضبط: <BR><STRONG>...روشن روان عاشق، از تيره شب ننالد/ داند كه روز گردد ، روزي شب شبانان...</STRONG> <BR>بابا گريه مي كند... آن قدر كه چهره اش سرخ مي شود... خواهرم مي گويد: محمد ! چند بار بگم اين نوار رو واسه بابا نذار... يه چيز ديگه بذار...<BR></P><BR>
<P align=justify>من توي فكر فيلمنامه ي چهارمم. اين يكي بلند است... پيرمردي كه...<BR></P>
<P></P><BR>اين روزها طرح يك فيلمنامه ي جديد توي ذهنم دور مي زند. داستان يك پيرمرد و يك كودك. به نظر مي‌رسد دچار كليشه هاي مرسوم شده باشم... اما خوب كه دقت مي كنم ، مي بينم نه! قضيه خيلي جدي...]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حمد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeu/index.html#000034" />
<modified>2006-02-01T08:46:34Z</modified>
<issued>2004-11-28T10:12:21Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.34</id>
<created>2004-11-28T10:12:21Z</created>
<summary type="text/plain">خداوندا ! تو را سپاس مي گويم كه ابرهاي باران زا را به سرزمين من فرستادي...و از تو ممنونم كه چترم گم شد......</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>ادبي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><FONT size=2>خداوندا ! تو را سپاس مي گويم كه <STRONG>ابرهاي باران زا</STRONG> را به سرزمين من فرستادي...<BR>و از تو ممنونم كه <STRONG>چتر</STRONG>م گم شد...</FONT></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عكس يادگاري</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeuoeuuoeoeu/index.html#000033" />
<modified>2006-02-01T08:46:32Z</modified>
<issued>2004-11-21T20:47:50Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.33</id>
<created>2004-11-21T20:47:50Z</created>
<summary type="text/plain">امشب بعد از مدت ها، وقتي روزنامه را ورق مي زدم، نتوانستم به عادت هميشه از صفحه ي «ترحيم» با «تكريم و احترام آغشته به بي توجهي» بگذرم و به صفحه ي بعد بروم...ماندم... چيزي نخواندم، اما خوب نگاه كردم...عكس...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>روزنگاري</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><P align=justify><FONT size=2>امشب بعد از مدت ها، وقتي روزنامه را ورق مي زدم، نتوانستم به عادت هميشه از صفحه ي <STRONG>«ترحيم»</STRONG> </FONT><FONT size=2>با <STRONG>«تكريم و احترام آغشته به بي توجهي»</STRONG> بگذرم و به صفحه ي بعد بروم...<BR>ماندم... چيزي نخواندم، اما خوب نگاه كردم...<BR>عكس اين آدم ها چقدر شبيه <STRONG>من</STRONG> و <STRONG>تو</STRONG> و <STRONG>عزيزانمان</STRONG> است...</FONT></P></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>جاده...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeu/index.html#000032" />
<modified>2006-02-01T08:46:32Z</modified>
<issued>2004-11-15T16:08:00Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.32</id>
<created>2004-11-15T16:08:00Z</created>
<summary type="text/plain">بايد راه رفت... و از راه رفت......</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>ادبي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><P><FONT size=2>بايد <STRONG>راه</STRONG> رفت... و از <STRONG>راه</STRONG> رفت...</FONT></P></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>پياده ام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeu/index.html#000031" />
<modified>2006-02-01T08:46:32Z</modified>
<issued>2004-10-21T19:59:22Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.31</id>
<created>2004-10-21T19:59:22Z</created>
<summary type="text/plain">پياده ام... از همه چيز... دانش و تقوا و علم و اعتبار... چشمم ضعيف تر شده... عينكم ضعيف تر از آن ... دنبال طبيب حاذقم... اينجا طبيب پيدا نمي شود... همه دكترند...و هيچ كدام بيمه ي مرا قبول نمي كنند......</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>ادبي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><P><FONT size=2><STRONG>پياده ام</STRONG>... از همه چيز... دانش و تقوا و علم و اعتبار... چشمم ضعيف تر شده... عينكم ضعيف تر از آن ... دنبال طبيب حاذقم... اينجا طبيب پيدا نمي شود... همه دكترند...و هيچ كدام بيمه ي مرا قبول </FONT><FONT size=2>نمي كنند... دنبال طبيبي ام كه بيمه ام كند.<BR>كار به همين جا ختم نمي شود. حالم خيلي خراب تر از اين حرف هاست... خراب ... نمي توانم </FONT><FONT size=2>كهكشان ها را هضم كنم...مدام ستاره بالا مي آورم... <BR>راستي! ديشب داشتم مي آمدم <STRONG>خدا</STRONG> را ديدم... بالاي گلدسته داشت بانگ مي زد: <STRONG>به من ، مرا ، </STRONG></FONT><FONT size=2><STRONG>به سوي من...<BR></STRONG>...خسته ام...گريه ام...<BR>روزي هزار بغض توي چشم هام مي شكفد و باد هاي موافق با خار و خاشاك تباني مي كنند تا </FONT><FONT size=2>گناه&nbsp;دلم را به دوش بكشند... <BR>گونه ي راستم بوي خاك گرفته و دستم بوي گندم... <BR>كجايي؟... كجايم؟... آهاي!... من در بن چاهم و تو در صفي آيا؟... يا چوپان ساده لوح مجيز </FONT><FONT size=2>گويم؟ ... نكند من همان «سنگ تراش‌‍» منتظرم؟... <BR>مي دانم...يكي از همين روزها تو زنگ مي زني! من «آيفون» را بر مي دارم. تو مي گويي:<STRONG>«</STRONG></FONT><FONT size=2><STRONG>كيست؟»</STRONG> من <STRONG>«نيست»</STRONG> مي شوم... تو <STRONG>در</STRONG> را باز مي كني، من مي آيم <STRONG>بالا</STRONG>... چقدر<STRONG> پله</STRONG> دارد اين </FONT><FONT size=2>خانه... خسته شدم...</FONT></P></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تشييع جنازه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeu/index.html#000030" />
<modified>2006-02-01T08:46:32Z</modified>
<issued>2004-10-03T18:10:12Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.30</id>
<created>2004-10-03T18:10:12Z</created>
<summary type="text/plain">لنگه دمپايي كهنه و پاره، دم در كنار آشغال ها افتاده بود. سوسك هم با يك پاي چلاق ، افتان و خيزان در تشييع جنازه شركت داشت .پشه او را ديد و با تعجب پرسيد: تو ديگر چرا آمده اي؟...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>ادبي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><P><FONT size=2><STRONG>لنگه دمپايي</STRONG> كهنه و پاره، دم در كنار آشغال ها افتاده بود. <STRONG>سوسك</STRONG> هم با يك پاي چلاق ، افتان و خيزان در <STRONG>تشييع جنازه</STRONG> شركت داشت .<BR><STRONG>پشه</STRONG> او را ديد و با تعجب پرسيد: تو ديگر چرا آمده اي؟ مگر همين خدابيامرز نبود كه زد و يك پايت را ناقص كرد؟<BR>سوسك چلاق لبخند تلخي زد و گفت: بله! راست مي گويي. اما ديدم اين رسم معرفت نيست كه نيايم ، هر چه باشد ما هر دو مقيم يك مستراح بوده ايم.</FONT></P></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>كره خر پدرسگ...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeoeoeu/index.html#000029" />
<modified>2006-02-01T08:46:32Z</modified>
<issued>2004-09-28T07:16:34Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.29</id>
<created>2004-09-28T07:16:34Z</created>
<summary type="text/plain">يك روز در مدرسه، توله سگ به كره خر گفت: اي پدرسگ!كره خر، گريه كنان رفت پيش ناظم و گفت: آقا اجازه! اينا به ما فحش ِ مادر مي دن!__________________پي نوشت: خودمانيم ها؛ چه خر باهوشي! خر هم خرهاي قديم....</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>ادبي</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><FONT size=2>يك روز در مدرسه، توله سگ به كره خر گفت: اي پدرسگ!<BR>كره خر، گريه كنان رفت پيش ناظم و گفت: آقا اجازه! اينا به ما فحش ِ مادر مي دن!<BR>__________________<BR><STRONG>پي نوشت:</STRONG> خودمانيم ها؛ چه خر باهوشي! خر هم خرهاي قديم.</FONT></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>. . .</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.jahantigh.net/archives/oeuoeuuoeoeu/index.html#000028" />
<modified>2006-02-01T08:46:32Z</modified>
<issued>2004-09-26T18:23:39Z</issued>
<id>tag:www.jahantigh.net,2004://1.28</id>
<created>2004-09-26T18:23:39Z</created>
<summary type="text/plain">دوست عزيزي كه درباره ي يادداشت شب هاي شهريور بدون نام پيام گذاشته بودي ، سلام .گفته بودي پيامت را پاك نكنم تا همه بخوانند. پاك نكردم و همه خواندند. راست مي گفتي ، بهتر بود ديگران اين موفقيتم را...</summary>
<author>
<name>mohammad</name>

<email>info@jahantigh.net</email>
</author>
<dc:subject>روزنگاري</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.jahantigh.net/">
<![CDATA[<p><P align=justify><FONT size=2><EM>دوست عزيزي كه درباره ي يادداشت<STRONG> شب هاي شهريور</STRONG> بدون نام پيام گذاشته بودي ،<STRONG> سلام .<BR></STRONG></EM>گفته بودي پيامت را پاك نكنم تا همه بخوانند. پاك نكردم و همه خواندند. راست مي گفتي ، بهتر بود ديگران اين موفقيتم را به من يادآوري مي كردند. به احترام سخنت يادداشت شب هاي شهريور را پاك كردم. از اين كه به من تذكر داده بودي ممنونم. پاينده باشي. ياعلي.</FONT></P></p>]]>

</content>
</entry>

</feed>