پنجشنبه، 27 بهمنماه 1384 - February 16, 2006

خواب دیده ام...

1- نمی دانم چه حکمتی است که اولین نوشته ام بعد از مدت ها، باید حالا باشد. حالا که 3:50 بامداد است و به خاطر صدا زدن های مکرر بابا خواب از سرم پریده است. بعضی وقت ها وقتی صدا می زند و پیشش می روم، می بینم در حالی که به پهلو خوابیده، دستش بدجوری زیر هیکلش جا مانده و نمی تواند آن را  تکان بدهد یا بیرون بیاورد...
چه کسی می تواند ادعا کند که چنین روزهایی را نخواهد دید؟ چه خوب که آدم تا وقتی سالم است، آزارش حتی به مورچه هم نرسد که روزگاری حتی توان دفع آزار پشه یی از خویش را هم ندارد...


2- پریشب خواب « احسان» را دیدم. احسان آرمان نسب. یکی از دوستانی که توی هواپیمای سی - 130 بود. آرام بود و بسیار باوقارتر از پیش. حتی طرز ایستادنش هم فرق کرده بود. حتی کلمه یی سخن نگفت، اما حرف نزدنش عجیب بود. انگار انبوهی از حرف بود. فقط خیلی با طمأنینه نگاه می کرد و گاهی لبخند ملایمی داشت. با خوشحالی گفتم: اِ...احسان! تو که زنده یی! چیزی نگفت و لبخند زد. بعد فردوس را دیدم توی اتاقی که احسان هم بود. به او گفتم: فلانی! تو که گفتی احسان مُرده!  فردوس خندید و لبش را گاز گرفت، یعنی: اشتباه می کردم...

3- دو هفته پیش، مجبور شدم ویندوز را (در حقیقت درایو D را ) format کنم. خیلی چیز ها پَرید! از جمله چند حکایت جدید که برای این خانه نوشته بودم و گزیده یی از صدای حاج ذبیح الله ترابی به مناسبت محرم، که باز هم برای این خانه آماده اش کرده بودم. عیبی ندارد بخشی از متنش را می آورم:


به اشک دیده ی ترت / به خون پاک حنجرت
به حنجر بریده و / به قطعه قطعه پیکرت
به جای تازیانه و / تن کبود دخترت
هرچه کنی بکن، مکن / مرا زخود جدا حسین...
منم تو را گدا حسین... / منم تو را گدا حسین...



4- التماس دعا


1- نمی دانم چه حکمتی است که اولین نوشته ام بعد از مدت ها، باید حالا باشد. حالا که 3:50 بامداد است و به خاطر صدا زدن های مکرر بابا خواب از سرم پریده است. بعضی وقت ها وقتی صدا...
رقم محمد | (8) | ساعت 04:28 AM

چهارشنبه، 26 اسفندماه 1383 - March 16, 2005

باز آمدم...

به نام خدا
اين ننوشتن طولاني مدت بيشترش به خاطر مشكل نرم افزاري بود...گرچه بهانه ي خوبي شد براي ننوشتن...
توي اين مدت اتفاقات زيادي افتاد - براي من و اطرافيانم... كدام را بگويم؟... كدام را مي شود گفت؟...
بگذاريد از جشنواره ي بين المللي كتاب كودك و نوجوان در كرمان بگويم...
حاصلش را در سه جمله مي فشرم. اگر شد دوباره مفصل تر خواهم نوشت.

جشنواره ي كتاب كرمان:
كتاب چيز خوبي است!
هتل پارس كرمان 5 تا ستاره دارد و غذاهايش خوشمزه است.
بم...غم...بم...غم...


به نام خدااين ننوشتن طولاني مدت بيشترش به خاطر مشكل نرم افزاري بود...گرچه بهانه ي خوبي شد براي ننوشتن...توي اين مدت اتفاقات زيادي افتاد - براي من و اطرافيانم... كدام را بگويم؟... كدام را مي شود گفت؟...بگذاريد از جشنواره ي...
رقم محمد | (9) | ساعت 12:20 PM

سه شنبه، 15 دیماه 1383 - January 04, 2005

چاشني1

امير رفته... خودش و اسمش باهم يگانه شدن... تو وبلاگش با اسم هجرت مي نوشت...


منم يه وقتي اسمم راهي بود... هنوزم خودم، خودمو راهي مي دونم. اما رفتن امير حسين يه تلنگر بود... خدايا! راهم درسته؟ رهرو هستم؟...


كاشكي... يه...فكري...واسه...اين...وبلاگ...بكنم...چرا نمي تونم بنويسم؟چرا؟


...انباري از باروت سخن باشي و هيچ جرقه يي از هيچ چشمي...دلي...زباني...


امير رفته... خودش و اسمش باهم يگانه شدن... تو وبلاگش با اسم هجرت مي نوشت... منم يه وقتي اسمم راهي بود... هنوزم خودم، خودمو راهي مي دونم. اما رفتن امير حسين يه تلنگر بود... خدايا! راهم درسته؟ رهرو هستم؟... كاشكي......
رقم محمد | (10) | ساعت 08:27 AM

دوشنبه، 2 آذرماه 1383 - November 22, 2004

عكس يادگاري

امشب بعد از مدت ها، وقتي روزنامه را ورق مي زدم، نتوانستم به عادت هميشه از صفحه ي «ترحيم» با «تكريم و احترام آغشته به بي توجهي» بگذرم و به صفحه ي بعد بروم...
ماندم... چيزي نخواندم، اما خوب نگاه كردم...
عكس اين آدم ها چقدر شبيه من و تو و عزيزانمان است...


امشب بعد از مدت ها، وقتي روزنامه را ورق مي زدم، نتوانستم به عادت هميشه از صفحه ي «ترحيم» با «تكريم و احترام آغشته به بي توجهي» بگذرم و به صفحه ي بعد بروم...ماندم... چيزي نخواندم، اما خوب نگاه كردم...عكس...
رقم محمد | (11) | ساعت 12:17 AM

یکشنبه، 5 مهرماه 1383 - September 26, 2004

. . .

دوست عزيزي كه درباره ي يادداشت شب هاي شهريور بدون نام پيام گذاشته بودي ، سلام .
گفته بودي پيامت را پاك نكنم تا همه بخوانند. پاك نكردم و همه خواندند. راست مي گفتي ، بهتر بود ديگران اين موفقيتم را به من يادآوري مي كردند. به احترام سخنت يادداشت شب هاي شهريور را پاك كردم. از اين كه به من تذكر داده بودي ممنونم. پاينده باشي. ياعلي.


دوست عزيزي كه درباره ي يادداشت شب هاي شهريور بدون نام پيام گذاشته بودي ، سلام .گفته بودي پيامت را پاك نكنم تا همه بخوانند. پاك نكردم و همه خواندند. راست مي گفتي ، بهتر بود ديگران اين موفقيتم را...
رقم محمد | (4) | ساعت 09:53 PM