Warning: include() [function.include]: URL file-access is disabled in the server configuration in /home/jahantig/public_html/linkbox/links.php on line 3

Warning: include(http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=5024049119b9b3a0a756d7fd14787c0d) [function.include]: failed to open stream: no suitable wrapper could be found in /home/jahantig/public_html/linkbox/links.php on line 3

Warning: include() [function.include]: Failed opening 'http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=5024049119b9b3a0a756d7fd14787c0d' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home/jahantig/public_html/linkbox/links.php on line 3

تمامى پيوندها

پنجشنبه، 26 اردیبهشتماه 1387 - May 15, 2008

اىن ىک نوشته ى آزماىشى است. 2 اين ىک نوشته ى آزمايشى است. به نام خدا 6 نفر بودىم
رقم محمد | (2) | ساعت 01:12 PM

شنبه، 7 مردادماه 1385 - July 29, 2006

بهنگام

دیروز بر در مغازه یی دیدم پارچه ی مشکی زده اند و نوشته اند: به علت فوت ناگهانی پدرمان مغازه تعطیل است.
شما هم حتماً از این دست نوشته ها زیاد دیده اید: درگذشت نابهنگام... فوت ناگهانی...
مگر فوت غیر ناگهانی هم داریم؟ مگر هنگام در گذشت کی است؟...
حتا پدر من هم که به نظر می رسید هنگام درگذشتش باشد ، ناگهانی مُرد.
هفتاد و اندی از عمرش گذشته بود و سکته کرده بود... اما با این همه زنده بود و زندگی می کرد. هر از گاهی بیماری اش افزون می شد و برای چند روزی راهی بیمارستان می شد. بعد حالش بهتر می شد و دوباره می آمد خانه...
آن زمان هم همین طور بود. رفته بود بیمارستان که برگردد. اما صبح محمد زنگ و زد و از خواب بیدارم کرد. گفت : محمد جان من تازه شنیدم... تسلیت می گم...
و من هنوز نشنیده بودم...
حتا پدر من نیز که بسیار بیمار بود و بعید نبود که بمیرد نابهنگام مرد... برای همین تصور بود که وقتی خارج از ساعت ملاقات به دیدارش رفته بودم و پرستاران نمی گذاشتند ببینمش ، اصرار نکردم و به گفتگو با پزشکش اکتفا کردم...
هنگام کی است؟ نابهنگام کدام است؟ چرا همیشه این تصور با من است که برای من کمی دیرتر است؟ هنوز نوبت من نشده!
آیا اگر به هنگام نزدیک مرگ خودم و اطرافیانم فکر می کردم امروز حسرت کمتری نمی خوردم از این که پدر را وقتی در بیمارستان بستری بود درست ندیدیم... حسرت کمتری نمی خوردم از این که چرا به او نگفتم: بابا من نوزدهم مسافرما! حلالم کنید. منم اونجا واستون خیلی دعا می کنم...
در حالی که نمی دانستم هنگام پدر هجدهم است...

رقم محمد | (3) | ساعت 01:56 AM

جمعه، 12 اسفندماه 1384 - March 03, 2006

عکس1

ابر خوشبخت

ای رها
در آغوش باد!
شاد زی
تمام آسمان مال توست...
 

رقم محمد | (8) | ساعت 01:32 AM

پنجشنبه، 27 بهمنماه 1384 - February 16, 2006

خواب دیده ام...

1- نمی دانم چه حکمتی است که اولین نوشته ام بعد از مدت ها، باید حالا باشد. حالا که 3:50 بامداد است و به خاطر صدا زدن های مکرر بابا خواب از سرم پریده است. بعضی وقت ها وقتی صدا می زند و پیشش می روم، می بینم در حالی که به پهلو خوابیده، دستش بدجوری زیر هیکلش جا مانده و نمی تواند آن را  تکان بدهد یا بیرون بیاورد...
چه کسی می تواند ادعا کند که چنین روزهایی را نخواهد دید؟ چه خوب که آدم تا وقتی سالم است، آزارش حتی به مورچه هم نرسد که روزگاری حتی توان دفع آزار پشه یی از خویش را هم ندارد...


2- پریشب خواب « احسان» را دیدم. احسان آرمان نسب. یکی از دوستانی که توی هواپیمای سی - 130 بود. آرام بود و بسیار باوقارتر از پیش. حتی طرز ایستادنش هم فرق کرده بود. حتی کلمه یی سخن نگفت، اما حرف نزدنش عجیب بود. انگار انبوهی از حرف بود. فقط خیلی با طمأنینه نگاه می کرد و گاهی لبخند ملایمی داشت. با خوشحالی گفتم: اِ...احسان! تو که زنده یی! چیزی نگفت و لبخند زد. بعد فردوس را دیدم توی اتاقی که احسان هم بود. به او گفتم: فلانی! تو که گفتی احسان مُرده!  فردوس خندید و لبش را گاز گرفت، یعنی: اشتباه می کردم...

3- دو هفته پیش، مجبور شدم ویندوز را (در حقیقت درایو D را ) format کنم. خیلی چیز ها پَرید! از جمله چند حکایت جدید که برای این خانه نوشته بودم و گزیده یی از صدای حاج ذبیح الله ترابی به مناسبت محرم، که باز هم برای این خانه آماده اش کرده بودم. عیبی ندارد بخشی از متنش را می آورم:


به اشک دیده ی ترت / به خون پاک حنجرت
به حنجر بریده و / به قطعه قطعه پیکرت
به جای تازیانه و / تن کبود دخترت
هرچه کنی بکن، مکن / مرا زخود جدا حسین...
منم تو را گدا حسین... / منم تو را گدا حسین...



4- التماس دعا

رقم محمد | (8) | ساعت 04:28 AM

چهارشنبه، 26 اسفندماه 1383 - March 16, 2005

باز آمدم...

به نام خدا
اين ننوشتن طولاني مدت بيشترش به خاطر مشكل نرم افزاري بود...گرچه بهانه ي خوبي شد براي ننوشتن...
توي اين مدت اتفاقات زيادي افتاد - براي من و اطرافيانم... كدام را بگويم؟... كدام را مي شود گفت؟...
بگذاريد از جشنواره ي بين المللي كتاب كودك و نوجوان در كرمان بگويم...
حاصلش را در سه جمله مي فشرم. اگر شد دوباره مفصل تر خواهم نوشت.

جشنواره ي كتاب كرمان:
كتاب چيز خوبي است!
هتل پارس كرمان 5 تا ستاره دارد و غذاهايش خوشمزه است.
بم...غم...بم...غم...

رقم محمد | (9) | ساعت 12:20 PM